شیطونک زبل
یک روز که بابایی به دنبال خانمی به مهد رفته بود گویا آیلایی لالا کرده بود و همانطور به بغل بابایی داده بودند که یک دفعه خانمی بیدار شده بود اول سراغ داروهاشو گرفته بود که کجا هست، بعد گفته بود کتم تو مهد مونده که بابایی گفته بود نه بغلم هست. تا تو ماشین نشسته بود داد زده بود موند موند بابایی پرسیده بود چی مونده ، گفته بود جورابها ، بابایی یک نگاه کرده بود دیده بود بله یک جفت جوراب ناآشنا تو پاهای خانمی . پرسیده بود مال کیه ؟ گفته بود مال علی هست و بابایی به مهد برگردونده بود . خونه که اومدند ماجرا رو بابایی به من گفت هرچی از آیلا می پرسیدیم که کی جوراب رو به تو داده چیزی نگفت تا اینکه آخر شب باز پرسیدم برگشت گفت جوراب علی ...









