آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

شیطونک زبل

یک روز که بابایی به دنبال خانمی به مهد رفته بود گویا آیلایی  لالا کرده بود و همانطور به بغل بابایی داده بودند که یک دفعه خانمی بیدار شده بود اول سراغ داروهاشو گرفته بود که کجا هست، بعد گفته بود کتم تو مهد مونده که بابایی گفته بود نه  بغلم هست. تا تو ماشین نشسته بود داد زده بود موند موند بابایی پرسیده بود چی مونده ، گفته بود جورابها ، بابایی یک نگاه کرده بود دیده بود بله یک جفت جوراب ناآشنا تو پاهای خانمی . پرسیده بود مال کیه ؟ گفته بود مال علی هست و بابایی به مهد برگردونده بود . خونه که اومدند ماجرا رو بابایی به من گفت هرچی از آیلا می پرسیدیم که کی جوراب رو به تو داده چیزی نگفت تا اینکه آخر شب باز پرسیدم برگشت گفت جوراب علی ...
9 مرداد 1392

دختر گربه دوست

پنج شنبه ١٩/٢/٩١ چهلم بیرماما جون بود و ما ظهر از مراسم برمی گشتیم که آیلا خانم گربه دید و دیگه گیر داده به اون گربه و به من می گفت چرا گربه تو خیابون خوابیده و یا خودش که دل و جرات نداشت به من می گفت مامان بیا نازش کن .فقط از دور سرش رو تکون می داد و محکم می گفت پیشت گربه که تکون نمی خورد می گفت ماما چرا گربه حرف منو نمی شنوه اینجا کاپشن من رو پوشیده و در حال نگاه کردن به گربه هست از دور ایستاده ومثلا  داره با گربه عکس می گیره اوه چه هیجانی آروم آروم به طرف گربه قدم برمی داره   ...
25 ارديبهشت 1392

آیلا در فیزیو تراپی

 برای بهتر شدن کمر مامانی آیلایی و بابایی هفته ای سه روز مامان رو برا رفتن به فیزیو تراپی ( به قول آیلا فيزیو کوکا) همراهی می کنند و در واقع آیلا عضو تقریبا دایمی این مرکز شده و اکثرا با وسایل اونجا سر و کله می زنه این هم نمونهه هست ، تازه یک دوست خوب و تقریبا هم سن به اسم شان آی پیدا کرده اما فعلا عکسی از شان آی نداریم  او چه لمی دادی ، استراحت قبل از ورزش هست یا بعدش     داری فکر می کنی چطور این تافی رو باز کنی و نوش جون کنی مثل اینکه از باز کردن تافی مایوس شدی خوب حالا بهتر شد بخند حتما بابایی برات باز می کنه لم دادن به همراه خنده ...
24 بهمن 1391

ای کلک

من نمی دونم این نیم وجبی این کلکها رو از کی و کجا یاد گرفته  ، چند روز پیش عمه سارا زحمت کشیدن و آیلایی رو به خونشون مهمون بردند اخبار واصله حاکی از اونه که آین پرنسس ما تمام ظرف و ظروفهای مامانی رو وسط پذیرایی چیده بود و گویا مهمون هم قرار بود بیاد وقتی که به آیلا می گن بیا کمک کن تا وسایل رو جمع کنیم ، آیلا می گه خسته هستم و حدود یک ربع بعد دوباره مامانی می گن بابا شما که کاری نکردی که خسته باشی یک دفعه وروجک دستش و به کمرش می زنه و می گه من کمرم درد می کنه و می ره دراز می کشه . حالا یک کلک دیگه هم که یاد گرفته شبها موقع خواب برای طفره رفتن از خوابیدن یک دفعه بلند می شه و می گه گرسنه هستم و وقتی هم چیزی می آریم یک چیز دیگه رو...
2 دی 1391

ورزش جنبش کوشش

آیلا هر موقع من یا بابایی نرمش می کنیم میاد کنار ما و مشغول نرمش و ورزش کردن می شه و دقیقا کارهای ما رو کپی برداری می کنه این عکسها هم شاهدش ماشا اله چشم نخوری قهرمان خوب حالا ورزش پاها آهان یک لبخندی هم تحویل بدم تا بعد خوب می خوام ببینم شکمم آب رفت با این همه ورزش یا نه بله شکمم کاملا صاف صاف شده آفرین به خودم که این شکلی ورزش می کنم   ...
11 آبان 1391

پدر و دختر

روز عید فطر خونه ماماما سر ظهر مثلا می خواستیم کمی استراحت کنیم آیلایی هم لحاف تشک و بالشتش رو آورد کمی خودش دراز کشید دید تنهای خواب نمی چسبه بابایی رو هم دعوت کرد اما دریغ از یک دقیقه خواب خواب از چشمهای بابایی می ریزه ولی آیلا همچنان با شیطنت نگاه می کنه همون شب به پارک هم رفتیم که آیلا تا توصندلیش نشت از بس نخوابیده بود لالا کرد و تا به پارک رسیدیم تو بغل بابایی بیدار شد و خواب آلود گفت سل سلی (سرسره) بالا خره قرار شد با بابایی ماشسین سواری کنن ولی گویا بابایی خسته بود و خانمی خواب آلود هیچ هیجانی تو ماشین سواری نداشتند تازه وسط کار آیلا شروع کرده بود به پیاده شدن ...
31 مرداد 1391

دخملی گل به سر

جمعه 27/5/91 با خاله اسی جون داشتم صحبت می کردم تا آیلایی اسی جون رو دید یک دفعه بدو بدو  به اتاقش رفت و نمی دونم چطوری پیراهنی که خاله براش فرستاده از کمد پایین آورد و با خودش آورد و با اصرار به من گفت تا از رو لباسهای خودش بپوشونمش بعد هم به سراغ گل سراش رفت و خواست که همه اون ارو  به سرش بزنم دختر نازم  که به زور اجازه شونه کردن موهاشو می ده ای خدا ،  به خاله حسنا جون هم ادا و اطوار در می آورد مثلا داره ناز می کنه بلا وای تو رو خدا کش رو نکش به صورتت می خوره کوچولو داره برا خاله اسی جونش تایپ می کنه ...
31 مرداد 1391

دخملی هنرمند

چند روز پیش  نازدونه  با چه عشق و شوری دایم تار بابایی رو نشون می داد و می گفت نانای تا اینکه بالاخره بابایی رو از رو برد و بابایی هم تا خواست تار بزنه آیلا دادش بلند شد یعنی من می خوام بزنم و این هم نشونش  بفرمایید تار بزنیم ...
21 مرداد 1391

ماشین سواری خانوم بلا

خانمی ما رو هم سوار می کنی آخ بذارید چراغای تو ماشینم چک کنم بعدش راه بیفتم آیلا بغل بابایی منتظر نشسته تا بارون بند بیاد و بره پارک  . خانمی دایم به طرف پارک اشاره می کرد و می گفت سرسری (سرسره ) وای بخار همه جارو گرفته و من نمی تونم جایی رو ببینم بهتره خودم دست به کار بشم آیلا حسابی دیگه حوصله اش سر رفته . تصمیم گرفتم این مدلی رانندگی رو امتحان کنم خوب چه اشکالی داری من فرمون می چرخونم بابایی گاز و ترمز کنترل می کنه . یک همکاری خانوادگی ( قابل توجه مامان فرنیا گلی ) ...
31 خرداد 1391